تبليغاتX
ادبی
وبلاگ شخصی شیرین
بچه که بودم

باخودم مي گفتم

 دنياازباغهاي ده بالا هم سبزتراست

تمام پس کوچه هاي جهان رالي لي مي کردم و

بالهجه باران

بلندبلندشعرمي خواندم

بچه که نيستم

ازتپه بالا مي روم

شناسنامه ام را نمي برم

وخيلي زود

نام کوچکم رافراموش مي کنم

ازروزنه عقيم اين روزها

يکهو

نگاهم مي افتد

به هياهوي هفت سالگي و

حوصله دشت

به مشق هاي عقب مانده ام

من جنگ هاي جهاني زيادي را شمرده ام

کلاه خودم را برمي دارم

تکه ابري خشک ازآسمان پايين مي کشم و

پيشاني ام راپاک مي کنم

نامم رابه يادنمي آرم

ولي درتمام عکس هاهستم

ومي توانم خودم راباتمام جنگجويان جهان اشتباه بگيرم

عجيب خسته ام

زره ام راازبندمي آويزم

شناسنامه ام رابرمي دارم و

قبول مي کنم

دنياازباغهاي ده بالاهم سبزتراست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:59  توسط ایوار  | 

ازحافظه آبادی پاک می شودو

ازروی مادیان پیرمی پردروی مین

یکهو

زبان مادریش رافراموش می کند

ودیگر

لباسهایش بوی پونه وباران نمی دهد

می بخشیدآقا

شما نمی دانیدمن توی این زره پوش چکار می کنم

بارانی ام راندیده اید

باورکنید

من فقط می خواستم ازکنارجنگ عبورکنم

دست وپایم راگم کرده ام و

دنبال لهجه ام می گردم

اینجاآدمهای زیادی دست وپایشان را گم می کنند

باورکنید

من فقط می خواستم ازکنارجنگ عبورکنم

می پرم پشت خاکریز

می بخشید

شماسربازاین تفنگ هاراندیده اید

دراین هیروویرباروت واشک

دارداتفاق عجیبی می افتد

هرکاری که می کنم نام گلی رابه یادنمی آورم

پروانه ای ازروی سنگرم عبورمی کند

می پرم بیرون

پشت پامی زنم به آش مادرم

لهجه ام راپیدامی کنم و

دنبال دست وپایم نمی گردم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط ایوار  | 

زمین راگردمی کنی

مداری می شودو

می چرخیم

باچشمهایی که بازبسته اند

های روح باران

صدایم نمی کنی

ازچشمه

سارش پریده است

آفتی می شودو

انگوری نمی ماند

وهفت سالگی ازشاخه های توت بالانمی رود

های روح ابر

خیسم نمی کنی

ازساراانارراگرفته ای

بی دبستان بزرگ می شویم و

صدای آب رانمی کشیم

وخواب هیچ مادری ازشکستن شیشه های عصرآشفته نمی شود

من پشته های سوخته زیادی رادویده ام

دلم می خواهدهمین جازانوبزنم

دکمه هایم رابازکنم و

روبه بادی که نمی وزد

دادبزنم

های روح باد

ازچشمه سارراگرفتی

ازسارااناررا

دستم رانمی گیری

تاازخیابانهای شلوغ قرن عبورکنم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:40  توسط ایوار  | 

دارم به توبغض می کنم

چقدردوستت دارم نوک زبانم مانده است که از دهان نمی افتد

دارم به توراه می روم

هزارخرابه ازآبادیمان می گذرد

وتودربساط هیچ شبی آفتابی نمی شوی

نگران نباش

درست می شود

گوش کن

انگارهمیشه کسی دارددست مارادرست می خواند

آنا

دلم عجیب هوای سیب کرده وباران

تودرباغ نیستی

انگاردوشیزه ای درباغهای جهان نمانده است

دارم به توخواب می روم

هی می روم ولی

همیشه چیزی می ماند

تادوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:19  توسط ایوار  | 

سلام خدمت خوانندگان احتمالی

حضورانورشمابایدعرض کنم-

البته شایدطول بکشه- درهرصورت

پنجمین نشست ادبی انجمن های شعر

شهرستان های شیروان -فاروج و

قوچان درموعدمقرریعنی دیروزبرگزار

شدوشاعران این سه شهربه شعرخوانی

پرداختندکه اسامی شعرخوانان درادامه

نوشته میشه البته قابل ذکره باتوجه به

ضعف حافظه اینجانب- که البته دکتراکلا

درموردبهبودیش قطع امیدکردن- فراموش کردم

باتوجه به اینکه درماه بهمن بودیم درمورد

فروغ فرخزادصحبت کنم که باتذکرسعید

قربانیان عزیزقضیه به خوبی وخوشی

خاتمه پیداکردوسعیدیه شعرتقدیمی برای

فروغ خوند درهرصورت فکرمی کنم

جلسه خوب وپرباری بودواینک اسامی

شیروان :محمدچرابه-سیدجمال موسوی-

محمدانصاری-سعیدعاملی-مهرداداسماعیلنژاد-

مرتضی صفرپور-حسام رمضانزاده وخانمها

براتزاده-شرافتمند-کوهی-اله وردیزاده-صفرزاده-

قلی نژاد-فاطمی وزمانی زاده

فاروج:صادق آدینه-رضاتوکلی وخانمهارمضانی

وغلامپور

قوچان:آقایان کاظمی-سنجری-قربانیان-مزرجی-

ارمغان-موسوی-ارکانی-بهشتی وخانمها

کارآمد

-نیازمند-باور-رضایی ودلفراز

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط ایوار  | 

ششمین نشست ادبی مشترک انجمن

شعر شهرستان های قوچان-فاروج و

شیروان

چهارشنبه ۱۴/۱۲/۸۷ ساعت: ۱۶ الی ۱۸

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان

 قوچان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:34  توسط ایوار  | 

پنجمین نشست ادبی شاعران

 شهرستانهای شیروان

 

قوچان وفاروج جمعه ۱۱/۱۱/۸۷

ساعت ۱۰صبح

 

خیابان سعدی ساختمان شماره ۲ارشاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:53  توسط ایوار  | 

این اواخرخودم راتشخیص نمی دهم چقدر

کنارآمده ام

باچوب

باسنگ

خیابان

باکلماتی که ازدهان افتاده اند

راضی ام به یک زن

که فرصت جهانی شدن را

چندشبانه روز درساعت ازمامی گیرد

راستی

برای تشخیصم درعکس های این اواخر

چشم هایت رادرشت ترکن

من مثل همه

همه مثل من

دستی به حنجره هایمان نکشیدیم

وفریادمان چه زودکنارمی آید

باچوب

باسنگ

با کلماتی که ازدهان افتاده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:51  توسط ایوار  | 

من جان می دهم برای مردن

تاجنازه ام بوبگیرد

گوشه اتاقی تاریک

وهیچ کس تاریخ دقیق مرگم راپی نبرد

توازراه می رسی

بی تفاوت

به آخرین زیرسیگاری پرم

پوستم ریخته است

استخوانهایم راکنارمی زنی

پوکه هایش را می تکانی

نامم را فریاد

می زنی زیرگریه

امامن زیرگریه های توهم نیستم

پس خیره می شوی

به نقطه ای که آخرخطم بود

حتمن ازآن نقطه افتاده ام

به اول سطری دیگر

وبازکتابی درراه است؟

نه این دست نوشته های من نیست

من خطم مشخص است

همیشه سرخط

حواس قابله هاآنقدرپرت می شود

سرمان به زمین می خورد

چیزی یادمان نمی آید

بی مقدمه گم می شویم

راه می افتیم باکفش های پدر

پاهایم تا...به تا...می روند

همیشه یکی ازکفش هاپاهایم رااشتباه می پوشد

گاه روبه قبله سیگارمی کشم

گاه روبروی عکسی بزرگ که ازدنیا گرفته ام

چه اشتهایی دارم

راستی

این کفش های کیست پای من

نمی خوام آخرقصه

کفش های کسی رابه پایم بنویسند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:43  توسط ایوار  | 

دم دست نیستی

می افتم

به یادخاکریزو

خطی که مقدم

وقتی که لوله کلاش را

روی شقیقه بعث می فشاری

مبعوث می شوی به ویلچر

موضوع روشن است

کاملن

جیب های ما ازدعا پربود

عکست رانمی دانم

برمی گردم سرخط

شایدجامانده درداشبوردیک جیپ جنگی

جیب های ماازدعاپربود

جیپ های شماازعکسهایی که خانوادگی

اصلن خانوادگی به ما نیامده

وسایلم راجمع می کنم

پاهایم توی یک کفش

موضوع روشن است

ناقصن

مدالهایم راعمدن فراموش می کنم

درداشبوردیک جیپ جنگی

ولنگه کفش اضافه ام را جسارتن

ازپنجره کوپه پرت می کنم بیرون

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:29  توسط ایوار  |