این بار با دو کار کوتاه بروزم!
۱.گاهی آنقدرکوچک می شوم
که حال مادرم را بهم می زنم
2.دکترها میگویند تمام کرده ام
نمیدانند
قلبم ایستاده تو را تماشا کند
وبلاگ شخصی شیرین
این بار با دو کار کوتاه بروزم!
۱.گاهی آنقدرکوچک می شوم
که حال مادرم را بهم می زنم
2.دکترها میگویند تمام کرده ام
نمیدانند
قلبم ایستاده تو را تماشا کند
مثل یک کاپشن چرم
وسط مرداد
مثل یک شتر تعطیل
توی مناطق آزاد
از یاد رفته ام
واین روزهای لاکردار
با یک خودروی شونزده سوپاپ
از سمت چپم عبور میکنند و
هرچه اگزوز پیکانم را پاره میکنم
دورتر میشوند
حتی سالهای قبل
از من گذشته اند
لکنته را پارک میکنم و
خیره می مانم
به هواپیمای نازی که از روی سرم عبور میکندو
سربازهای اجق وجقی که دستهای خونیشان را برایم تکان میدهند
قفل میکنم
گلویم خشک می شود
صدایم مثل یک ماهی نیمه جان دست وپا میزندو
بالا نمی آید
آقا!
کمک دارین؟
سمت صدا می چرخم
کنار جنازه اش دراز می کشم
خانواده اش را ازجیبش بیرون می آوردو
به قیافه همسرش که تیر خورده توی عکس خیره می ماند
آنقدرخیره می ماند که می میرد
وبعد
گلوله ها
از سینه ها
از چشم ها
از عکسها
از در ودیوار
به خشابها بر میگردند
وجنازه ها
لباسهای خاکیشان را می تکانند
خون را به رگها بر میگردانندو
به سنگرها میروند
لب جاده سیگارم را با آتش جنگ روشن می کند
پیکانم را فراموش میکنم
برای اولین خودرو دست تکان میدهم و
پشت سالهای بعد
راه می افتم
آنقدر نقشه توی سرم هست که بیشتر
تور را نمی برم
کرجی را آنقدر دور میکنم از بندرکه دورتر
آرشه بادو
کمانچه دریا
وقتی شروع می کنی به رقص
مرغهای ماهیخوارگورشان را گم می کنند
آنقدرکه گم و گورتر
سرشاخه های شمال از سرم میزند بیرون
توی ذهنم پر میشوداز ساری از بابلسرکه پرتر
تو می افتی از نفس
کرجی پهلو میگیرد در بندر
اما نقشه های توی سرم در هیچ باراندازی پیاده نمیشوند
نگفتی بروی اگر
بااین منم که تویی چه کنم
بااین توی کش آمده درمن
بااین منی که کش میدهد تورا
واین کش ها که دارم به موهای تو میدهم
با این قوس هاچه کنم
که دادی به کمر راه پله ها
کوچه ها
جاده ها
لااقل میگذاشتی شانه هایت بماند
میگذاشتی کنار آینه
توی کشو
میزدی به موهام با این فرقهایی که دارد سرم را به باد می دهد
توات را دور کردی از منم
کسی از کوچه دوازدهم
قطعه دوم جنوبی
طبقه آخر
با این همه عایق صوتی
میشنود صدایم را؟
آن من!
سنگین تراز گوشهای این شهر
چیزی روی دلم هست که نیستم می کند
آنکه از ارتفاع چند هزار پایی نگاهمان می کند
دست و پا زدنم را می بیند
بیزارم از نقطه هایی که ماییم
از نقطه هایی که خودشان را میگذارندآخر حرفهایی که باید زد
از حرفهایی که عاقبت
آخرخوبی ندارند
از آخری که میخواهد شروع کند از کنار این شومینه لعنتی
مثل من
مثل آدمهای برفی بی دل و
بی دماغی که از گرسنگی خورده اند
صبح بخیر
ظهر بخیر
عصر بخیر
ساعت ها دارند به خیر می گذرند
سرامیک ها زیر پایم را خالی نمی کنند
مادرم هنوز زنده است و
کشتی ها دارند بی دردسر
20درصد نفت دنیارا
از تنگه هرمز عبور می دهند
آن من!
ملالی نیست
جز حرفهایی که هروز مچاله می کنم و می جوم
پلکهایم را که باز کنی
کرمهایی کوچک توی هم می لولند
که هر شب
از زیر پوستم
از توی گوشهام
از زیر ناخنهام
بیرون می زنند
از سرو کول اتاق بالا می روند
توی حمام
زیر آواز میزنند
صورتشان را می تراشند وبا نیم آستین
می ریزند
توی کافه ها
توی کوچه ها
توی خیابان ها راه می روند و
یکریزشعار می دهند
وبعد
بدون دردسر
از توی گوشهام
از زیر ناخنهام
از زیر پوستم
به چشمهایم می آیند و
همه چیز به خیر می گذرد
رنگ رودخانه ها پریده است
رنگ دره ها پریده است
ابرها دارند آرام آرام گورمان را گم می کنند
آنا!
دارم به تو دامن می زنم
تو که نیستی
دل
تنگی می کند
روزنامه خانه داری
دنیا بدون تو هی توی کوچه ها قدم می زند
وبرف تنها می تواند روی زمین را سفید کند
حالا
پنجشنبه دارد می آید
با نیم پالتو و شلوار کتان
روی پشت بام درست بالای سرت می نشیند
یکریز گریه می کند
وتو مجبور می شوی
بلند بلند حرف بزنی
تا مورچه ها صدایت را بشنوند
چیزی نمی بینم
دهان تورابسته اند
صدای من در نمی آید
دست های تورا بسته اند
کاری از دست های من برنمی آید
بهار دارد عربی می رقصد ومن
کاملن بی آزار
روی شکم دراز کشیده ام و
سرم را با تابستان گرم می کنم
خسته ام آنا!
از اینکه نمیتوانم گنده تراز دهانم حرف بزنم و
مدام باید جلوی خودم را بگیرم
بلند می شوم
از پشت شیشه زل می زنم
به ابرهایی که روزگار آسمان را سیاه کرده اندو
نمی بارند
حالا که شهر دارد از شهریور می افتد
در تراس را می بندم و
خیره می مانم
به خیابانی که از من عبور می کند
به کوچه ای که در من قدم می زند
وراه رفتن زنی که از قضا همسرم شده است
خنده هایم تمام شده آنا!
تمام من گریستن است
کسی پیدا نمی شوداین قیافه لعنتی را
از روی صورتم بردارد وبعد
دست هایم راکه قرن هاست به نشانه تسلیم بالا برده ام
پایین بیاوردو
کمی خون به انگشت هایم برساند
نه خشونت به خرج مي دهم
نه فرهنگ سازي مي كنم
ليف و صابون را برمي دارم
به صفحه حوادث مي كشم
تا خبرنگاران كف بزنند
كسي براي دستگيري نماندو
پاسبان ها خودشان را بگيرند
۲.
بچه را از بند می آویزم وگيره مي زنم
شلوارش را روي پاهايم تكان مي دهم كه بخوابد
همیشه وقتی که شاعرم
دخترم خشكش مي زند
صبح
زودش را ازسينه كوه بالا مي كشدو
سوزش را
روي ساقهاي شهر پهن مي كند
اندوهی که نشسته روی بام
ازسقف می چکد روی شانه هام
دوباره ام ازخواب مي پردومسواك مي زند
كماكانم روبروي جالباسي مي ايستد
يقه اش را مي گيرد
شلوارش را مي پوشد
جاي من مي خواباندو
دستهاي دخترم را دور گردنش حلقه مي كند
بي اختيارم ازپشت پنجره دستش را تکان می دهد
تاكسي مي ايستدو
خيابان
كمافي السابق ادامه ام مي دهد تاپشت ميزو
خودكار را مي چپاند لاي انگشتهام
وبعد
دوازده باربه ساعت نگاه مي كنم
تا گرسنه ام شود
كليد را مي چرخانم
دخترم روي پاهاي جالباسي
خوابش برده
هميشه ام خسته است
خودم دراز مي كشم
دستهايم را به همسرم مي دهم تا برايم دعا كند
آنا
سالهاي زيادي از عمرم مي گذرد
حتي از پدربزرگ هم پيرتر شده ام
بي وقفه ساكتم
مگر آدم چقدر حرف دارد
براي زدن
به سيم آخر رسيده ام
كسي زير پوستم زانوانش را بغل كرده ناخنش را مي جود
هوس كرده ريگي شود توي كفش هاي دنيا
راستی آنا
توی ساحل بمان
شایدروزی دریا
جنازه ام را بالا بیاورد